تبليغاتX
صادق هدایت - ما سنگ ته جوب بودیم و او آب روان

صادق هدایت

دانلود تمامی آثار صادق هدایت
ما سنگ ته جوب بودیم و او آب روان



گه ملحد و گه دهری و کافر باشد/// گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

بـایـد بچشــد عـــذاب تنهـــایی را/// مـردی که ز عصر خود فـراتر باشد

علوی درباره هدایت و آشنائی و دوستی اش با او می‌گوید: « در دوران مدرسه ابتدایی، "غلامعلی فریور" که یکی از رجال پاک و وارسته دوران ما بود همکلاسی بودم. چون هر دوی ما کوتاه قد بودیم، روی نیمکت جلوی کلاس پهلوی هم می‌نشستیم . این همکلاس بودن به دوستی انجامید ... سال 1928 از آلمان به تهران آمدم، به جستجوی دوست قدیمی خود "غلامعلی فریور" بودم و به مصداق " عاقبت جوینده یابنده بود " او را یافتم. روزی در خانه "غلامعلی فریور"، کتاب " پروین دختر ساسان" را دیدم. آن را خواندم و دیدم با کتاب‌های موجود آن دوران هم سطح نیست و از نظر شکل و محتوا چیز دیگری است. از "فریور" پرسیدم نویسنده این کتاب کیست؟ "فریور" گفتمی جوان خوب و خوشمزه ای است باید با او آشنا شوی ... مدتی پس از این گفتگو روزی همراه با "فریور" در خیابان ناصریه آن زمان و "ناصر خسرو"ی بعدی به کتابخانه معرفت رفتیم، تصادفا زنده یاد "صادق هدایت" هم آنجا بود. "فریور" گفت :" این همان آقا است ." این سرآغاز آشنایی ما بود که بعدها "مسعود فرزاد " و " مجتبی مینوی " نیز به آن پیوستند و جمع "ربعه" را تشکیل دادیم. آن روزها "هدایت، مینوی، فرزاد و من ( که بعد‌ها دیگران هم به آن پیوستند ) دیدارهای مرتبی داشتیم، بازار ادب در انحصار هفت، هشت شخصیت ممتاز بود، مثل "حکمت"، "تقی زاده"، "اقبال"، "قزوینی"، "سعید نفیسی" و از این شمار. یک روز همین طور‌بی‌مقدمه "فرزاد" گفت ما خودمان هم گروه "ربعه "هستیم، گفتیم بابا "ربعه" که معنا ندارد، "فرزاد" در پاسخ گفت: معنا ندارد، ولی با "سبعه" قافیه دارد، به این ترتیب بود که "ربعه" در برابر "سبعه" پیدا شد و گرنه گروهی با نام و برنامه ای خاص نبود، بلکه تنها زاییده یک شوخی بود.

(ادبای سبعه در دهه اول و دوم سده چهاردهم خورشیدی چند ادیب کهنه‌کار بودند که به آن‌ها ادبای سبعه می‌گفتند و به گفتهٔ مجتبی مینوی «هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به فارسی منتشر می‌شد از آثار قلم آن‌ها خالی نبود.» این هفت تن که درواقع بیشتر از هفت تن بودن شامل کسانی چون محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیع‌الزمان فروزانفر و محمد قزوینی می‌شدند).

سخنرانی مجتبی مینوی در جلسه یادبود هدایت

25 فروردین 1331

پس از یکسال باردیگر گردهم آمدیم تا از یار غائب خسود یادی کنیم. یاد یاران یاد را میمون بود. یار غائب عرض کردم زیرا که برای دوستان هدایت او در نگذشته است. در ذهن ما همیشه حاضر است و با خیالش خوشیم. وآنگهی مردی که در مدت کمتر از سی سال بیش از سی کتاب نوشته است که غالب آنها در زبان فارسی ماندنی است برای غیر دوستان هم هنوز برجاست. اما از غیبت او خالی از تاثر هم نیستیم آخر او مرکز دائره ما بود.

بیست سال پیش بود که آن مرکز به وجود آمد، دائره ای که اسمش را ربعه گذاشتیم.این اسم یک نوع دهن کجی بود، به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای سبعه میشناختیم و هر مجله و کتاب و روز نامه ای که بفارسی منتشر میشد از آثار آنها خالی نبود هم آنها از هفت نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر اما آنها هزار رو و هزار دل داشتند در حالی که ما یگانه بودیم. هر یک از ما شخصیت خود را داشت زیر بار رئیس نمیرفتیم اما در حب هنری هم رأی بودیم و در خیلی از جنبه ها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوه خانه و رستوران اتفاق میافتاد و اگر این را از مقوله تجاهر بفسق نشمارید گاهی مشروب های قوی تر از آب هم بی پرده پوشی می نوشیدیم و گفته های تند وانتقادهای سخت هم از ما شنیده میشد بسیار اتفاق میافتاد که بدین جهات عرضه ملامت و اظهار نفرت دیگران هم میشدیم. اما مخالفت آنها با ما بیش از این اثر نداشت که فرمانبران حکومت از شطرنج بازی ما مانع می شدند یا به هرسمت که میرفتیم یکی را دنبال ما میفرستادند که مراقب ما باشند.

هر کس به گفته های ما گوش میداد ممکن بود گمان کند که ما سخت متعصبیم. پرفسور ریپکای چکوسلواکی که چند ماهی با ما معاشر بود یکروز گفت گمان میکنم ایرانی طبعاً متصب است و اگر دین دار باشد در دین متعصب است و اگر قید دین را بزند در ضدیت با دین، ولی حقیقت مطلب این است که ما با تعصب جنگ می کردیم و مرکز دائره ما هدایت بود.

در افکار و نوشته های یکدیگر بحث وانتقاد و نکته گیری می کردیم و از یکدیگر نمی رنجیدیم؛ سهل است خشنود هم میشدیم که از یکدیگر چیز میاموزیم و برخطای خود واقف میشویم با رذالت و تنگ چشمی مخالف بودیم و به روی قلدری و بی شرمی شمشیر میکشیدیم، راست میگفتیم و از اینکه ما را وقیح تصور کنند ابایی نداشتیم در قهوه خانه و رستوران هم می نشستیم اما کاری میکردیم،همه مان کار میکردیم هدایت در فواید گیاهخواری کتاب نوشته بود. تئاتر پروین دختر ساسان را نوشته بود زنده بگور را نوشته و منتشر کرده بود. با بزرگ علوی و شیراز پور پرتو «انیران» را نوشته بود اما ربعه بعد از آن تشکیل شد.

در این دوره هدایت « سه قطره خون» و «سایه روشن »را که دو مجموعه قصص میباشد نوشت. کتاب «انسان و حیوان» و سفرنامه «اصفهان نصف جهانش »را نوشت. نسخه ای از رباعیات خیام منتشر کرد سخنان موزون عامیانه را در مجموعه ای بنام اوسانه و عقاید عامیانه را در مجموعه دیگر ی بنام نیرنگستان منتشر کرد و با مسعود فرزاد کتاب «وغ وغ ساهاب» را در سخریه ادبیات معاصر نوشت.

شاید آنروز گمان میکریدم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را میشناسیم اور ا تشویق میکنیم اما در حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هر یک از ما لیاقتی میافت آنرا بکار میانداخت . مرکز دایره بود و همه را دور خود می گرداند.

آقا بزرگ علوی «چمدان» خود را نوشت؛ نوشین تئاتر «تپاز» را روی صحنه آورد. در موقع کنگره فردوسی نوشین و مین باشیان بهمراهی جمع سه پرده از شاهنامه بیرون کشیدند و روی صحنه آوردند. و از کتبی که بنده در آن ایام نوشتم و منتشر کردم شش تا بود که در آنها فکر هدایت و همه ربعه دخالت داشت. نامه تنسر، تاریخ مازیار، نورزنامه ،جلد اول شاهنامه، شاهنشاهی ساسانیان و ویس ورامین.

هدایت اهل اصرار نبود ، اما محبت او با دوستان و حرمتی که در دل دوستان داشت و اذعانی که ما نسبت به برتری فکری او داشتیم چنان بود که بایک دو جمله ساده «چطور است که این نورزنامه را چاپ کنی؟ بیا این تاریخ مازیار را تهیه بکن» ما را بتقبل یک کار طولانی وادار کند.

یک روز گفت:« یکنفر نقاش است آندره سوریوگین Sevruguine اسمش است اما خودش را درویش پرورده ایران مینامد. پدرش یک عکاس روسی بود و مادرش یک ارمنی، خیلی بشاهنامه علاقه دارد. چهار مجلس تصویراز شاهنامه ساخته است، بیا برویم کارش را به بینیم.»

ماهم رفتیم و دیدیم و پسندیدیم. یک هفته بعد مرحوم ذکاء الملک فروغی و آقای میرزا ابولحسن خان فروغی را بدیدن نفاشی او بردیم. یکماه بعد بدستور وزارت معارف تالار عمارت بزرگ دانشسرای عالی که تازه افتتاح شده بود برای نمایش نقاشی های او تعیین شد و نامه های دعوت روز افتتاح و نمایش را رئیس الوزرا،ذکاء الملک فروغی، امضاء کرد و نمایش دو ماه مفتوح بود.

پس از نمایش جماعت ارامنه تهران که تا آنوقت چندان علاقه ای بدرویش نقاش و شاهنامه فردوسی نشان نداده بودند مجلس مهمانی باشکوهی برای تجلیل از نفاش ترتیب دادند و بوجود او افتخار کردند.

همینکه کتابفروشی بروخیم خواست شاهنامه فردوسی را از چاپ فولرس Vullers منتشر کند و تصحیح آنرا بنده بعهده گرفتم، با هدایت رفتیم و صد پرده از نقاشی های درویش را انتخاب کردیم و عکس آنها را گرفتیم و به برلن فرستادیم. گراور کردند و در دوره شاهنامه ای که منتشر شد گنجاندند.

این یک نمونه بود از تشویقی که هدایت در حق هنرمندی که لایق تشویق بود معمول میداشت اما فقط دوستان نزدیک هدایت میدانستند این نقاشی فکر هدایت بود که تمام چرخها را بکار انداخت. بعدازآنکه بنده نوروزنامه منسوب به خیام را منتشر کردم هدایت آنچه را درباره خیام نوشته و یادداشت کرده بود بی مضایقه به بنده داد که در تحریر کتاب از آنها استفاده کنم بعد پیشنهاد کرد که جلدی از قلمکار برای آن بسازیم . از برادر خود آقای محمود هدایت خواهش کرد که طرح قلمکار آن جلد را بسازند. طرح را خود باصفهان خدمت آقای حسن رضوی فرستاد و باهتمام ایشان بدست قلمکار هنرمندی پارچه جلد تهیه شده جلدی بدیع و خوب از کار در آمد که از آثار ذوقی هدایت بشمار میرود اما دیگران ذوق آنرا نداشتند که از این شیوه پیروی کنند.

آقای میرزا علی اکبر خان دهخدا کتاب امثال و حکم را مینوشتند و هر یک از دوستان و آشنایان ایشان هر چه مییافت و هر قدر میتوانست بایشان کمک میکرد.

بیش از همه کس صادق هدایت بایشان کمک کرد. مجموعه ای داشت از امثال عامیانه در یک کتاب 200 صفحه ای که حدود دو هزار مثل در آن نوشته بود. این کتاب را بی مضایقه تقدیم آقای دهخدا کرد ونمیدانم که هرگز از ایشان پس گرفت یا نه.

پنجساله 1311 تا 1314 را بنده در این چند عبارت یاداشت وار خلاصه کردم، دوستان دیگر ما دنباله داستان را برای خانمها و آقایان گفته اند، بالخصوص آقای دکتر پرویز ناتل خانلری در گفتاری که در دانشکده هنرهای زیبا ایراد کردند از کارها و مسافرتها وتالیفات هدایت در مدت پانزده ساله از 1315 تا 1330 شرح مشبعی بیان کردند که چاپ شده است.

تالی آن گفتار در بسط و اهمیت، رساله دوست فرانسوی ما آقای «وسنان مونتی » را باید شمرد که مبتنی بر کنفرانس خود ایشان در خصوص هدایت است و این رساله بهمت آقای حس قائمیان که یکی دیگر از دوستان هدایت و از همکاران دوره اخیر حیات اوست ترجمه شده و در زیر چاپ است.

مقالات متعدد دیگری نیز در این مدت در جراید و مجلات خود ما درباره او نوشته شده است و مقاله ای نیز آقای «روژه لسکو» از دوستان فرانسوی هدایت در «نول لتیرر» نوشته اند.

بعضی از این مقاله ها مسلماً خوب بود، اما گاهی هم شده است که شخصی بصرف اینکه یک روز در سر میز فلان قهوه خانه با هدایت چند کلمه ای رد بدل کرده است دعوی دارد که با او دوست بوده است و بهتر از همه می تواند او را بشاناساند.

هرکسی از ظن خود شد یار من وز درون من نجست اسرار من

گروهی اصرار دارد که او را بفلان حزب بچسبانند ، و عده ای مدعی اند که با فلان مرام و مسلک توافق داشت. آنچه از این میان درست است اینکه آن دوست ما از بیست سال پیش از این که او را می شناختیم با هرگونه رذالت و دو رویی و بی حیایی و قلدری و جباری مخالف بود و کسانی را دوست او میدانم که مانند او از این صفت ها مبرا و بانسانیت و معرفت و نجابت و آزاده خویی پای بند باشند.خلاصه اینکه ، دوستان، دایره ما هنوز برجاست و یاد صادق هدایت مرکز دائره ماست.

ما سنگ ته جوب بودیم و او آب روان

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت16:57توسط هادی |